تبليغاتX
گاهی بخند

گاهی بخند

 

گاهی وقتا فکر می کنم چقدر بده آدم، منطقی ِ بی احساس یا احساساتی ِ بی منطق باشه، وچقدر خوبه که احساساتی ِ منطقی باشه. یه مدته می خوام به خودم ثابت کنم که احساس و عاطفه از دل همه آدما رفته و همه چیز منطقی و مادی شده.

از آدما که می پرسم احساسات براشون مهمه یا منطق،خیلی هاشون می گن منطق، بعضی هاشون می گن احساس، عده ای هم می گن هر دو. ازشون می پرسم به نظرتون آدم هرچی تو دلشه باید بگه و بهش عمل کنه؟عده ای میگن نه، چون حرف دل دروغه، چون دل ساده و بی تجربه س، چون دل... اصلا مگه دل وجود داره؟ مگه حرفاش اهمیت داره؟

عده ای هم میگن مگه چیزی جز دلم وجود داره؟...دلشون میگه بزن، میزنن . بکش، میکشن. نابود کن، میکنن. به خاطر خودت یکی و از عرش به فرش برسون، میرسونن.

کدوم درست میگن؟ اونایی که به دلشون اهمیت نمی دن و فقط با منطق تصمیم می گیرن، یا اونایی که به هیچ چیز جز دلشون اهمیت نمی دن؟

یکی بهم گفت: حرفای دل مثل یه خوابه که از هزار تاش یکیش رویای صادقانه نیست.(به اندازه همه دنیا ممنون). ولی من میگم از هزار تا حرف یک حرف میتونه مثل999 تای بقیه نباشه و حرف دل باشه.

Just answer me please!

با همه اونایی هستم که گفتن : مرگ بر دل...زنده باد منطق

تویی که دل نداری و همه چیز برات منطقیه، چطوری با گریه ی یه کوچولو که گوشه ی یه اتاق کز کرده و برای فرار ازبارون و منجمد شدن به سقف ریخته ی اتاقش یه مشما زده، بی تاب میشی؟؟؟؟؟ یا شایدم نمیشی که در اینصورت باید به انسان بودنت شک کرد!

عشق زمینی

عشق زمینی وجود نداره، یعنی این طوری میگن

عشق من به مامانم، بابام، خواهرام و حتی اونایی که دوستشون دارم،از ناراحتیشون بیتاب میشم، براشون غصه میخورم عشق زمینی نیست؟! پس شاید یه اجباره یا یه بازی که یه روز تموم میشه و بازنده اش انسانه! شاید عشق زمینی فنا پذیر باشه، شاید برای یه مدت کوتاه به اندازه عمرمون باشه ولی برای زنده بودن و زندگی کردن لازمه. منطق و احساس باید به یه نسبت مساوی تو زندگی باشه...این و یه آدم احساساتی ِمنطقی میگه!

عقل میگفت که دل مسکن و ماوای من است

عشق خندید که یا جای تو یا جای من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:8  توسط نسترن  | 

سلام

بالاخره بعد از چند روز(البته روزاش یکمی زیاد شد و به ماه تبدیل شد) طلسم شکست و تصمیم گرفتیم چند خطی بنگاریم.دیروز قرار بود برای فیلم برداری و بسته بندی بریم ستاد کوچه گردان، من و نسرین و نفیسه. از اتوبوس پیاده شدیم و اومدیم سر خیابون گل نبی، همینجور که داشتیم میرفتیم یه دفعه دیدم نفیسه پیچید تو یه بن بست به اسم کتابی، در حالی که داشتم از خنده منفجر می شدم گفتم: نفیسه الان حس کردی این میدون کتابیه پیچیدی توش؟! اگه صداش نمی کردم همینجور میرفت.خلاصه رسیدیم به ستاد.

داخل ستاد

بسته بندی برنجا روشروع کرده بودیم و قرار بود فیلم برداری کنند، آقا و خانمی که شما باشین به ما گفتن چون مقنعه ات آبیه برو بین بچه ها بشین ما هم گفتیم چشم و رفتیم طرف برو بچ.

سکانس اول (هیچ جا برای تو)

بچه ها میشه یه جا این وسط برای من باز کنید بشینم؟   

فاطمه: اکرم یه کم برو اونورتر این بشینه،(این؟؟؟مگه من چوبی،درختی، چیزیم؟اسم دارم)

اکرم: ااا... کجا برم جا نیست. ببین برو اونور جا هست بشین.

بچه ها تو رو خدا یه جا بدین من بشینم

(...): آخه جا نیست، ببین این طرف نیرو کافیه برو اونور نیرو میخوان!!!چشم.

سکانس دوم (آخه آدم اینقدر ضایع؟!!)

نسرین: اِا ِ، نسترن تو که این جایی مگه نگفتم برو اون وسط بشین؟

: بابا جا نیست هی منو پاس می دن به همدیگه،

-  بیا من جات میدم.بچه ها یه کم جمع بشینید- بیا- بشین.

 (ا، من الان خودمو کشتم جا ندادن پس؟؟؟عجب)

یه کلام از مادر عروس: خانوم پاشو از این جا پشتت به دوربینه می خوام فیلم برداری کنم.

نسترن: ........ حرفی برای گفتن ندارم.

 بالاخره بعد از کلی ضایع شدن از طرف زمین و زمان که دیگه هیچ غروری برامون نذاشت و تو فکر این بودیم که چرا هیشکی ما رو دوست نداره، زدیم تو گوش روزگارو وایسادیم کیسه های برنجو که پر می کردن گرفتیم.

بعد از یه مدت جناب فیلم بردار گفت می خوام ازت یه پلان بگیرم( البته یاد اوری کنم چون مقنعه ام آبی بود) زمانی که گفتم این کیسه رو بردار بزار رو بقیه کیسه ها.                                                                                       پلان اول 

 فیلم بردار: حاضر، برو ................. یه بار دیگه، ببخشید

پلان همچنان اول

فیلمبردار:............... یه بار دیگه؛ از پشت زدن بهم ( دستش خط افتاد!!!!!!!! )

پلان(...) اول

برو.............

نسترن: ااا، ساجده صاف اومدی جلوی من، میخوام رد شم،

ساجده: می خوان فیلم برداری کنند، صبر کن

نسترن: خب می خواد از من بگیره

ساجده:............اااااااااااِ، بیا رد شو...

بالاخره گرفت.

و دوباره بعد از مدتی چون مقنعه ما آبی بود از ما هم  مصاحبه شد.

سلام خسته نباشین .....................................

مصاحبه کننده: خب شما میاین این جا جمع میشین یاد چه شخصیتی میافتین؟ یاد شبگردی های کی میافتین؟

تو فکر این بودم بگم امام حسینی، حضرت فاطمه ای که بعد نمی دونم چی شد گفتم امام علی!!!!

(آخه جناب، آقا، این چه سوالیه؟؟؟)

و تا مدت ها بعدش این سوال ذهن منو آزار میداد که اینا این سوالای سخت و از کجا میارن؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:11  توسط نسترن  | 

و من و تو پی چیزی گشتیم

پی آهنگ کلامی شیرین، پی یک معجزه و یک لبخند

تا در آن محو شویم

و در آن هنگامه

غنچه ای نشکفته، با دلی خسته تر ا ز تنها یی،

چشم در چشم من تنها تر،

خنده ای کرد و گذشت !

و من و تو کور بودیم و ندیدیم

ما پی معجزه بودیم و ندیدیم که در یک دنیا،

پر از دیو و پلیدی،

پر از زشتی و پستی،

کودکی لبخند زد

این یک معجزه نیست؟!

من نمی دانم

پس تو ای خفته ی سالهای ترس و اندوه

تو بگو...

تو بگو... معجزه چیست؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:20  توسط نسترن  | 

کودکم، گاهی بخند

گاهی که قلب پاکت در حسرت یک آرزو می تپد، گاهی که آرزوهایت، حرفایت و دلتنگی هایت خریداری ندارد و گاهی که مرواریدهای اشک تو برای غمی سنگین از چشمهای دریایی ات جاری می شود... بخند

گاهی نه برای خود بلکه برای دل تنهای منی که در اوج داشتن هایم غرق بی کسیم... بخند.

 

یک دفعه دلم خواست وبلاگ بزنم، یعنی راستشو بخوای از اینکه حرفهای دلمو تو یه دفتر بنویسم و بهش صد تا قفل بزنم و صد جا پنهانش کنم خسته شدم و تصمیم گرفتم حرفامو بجز خدا به بقیه هم بگم

تصمیم گرفتم نگفته هامو بگم، شاید...

تصمیم گرفتم بگم آهای کوچولویی که گره اخمای قشنگتو، یه عروسک، یه شکلات یا حتی گفتن یه عزیزم  باز می کنه و کم کم جای ترس و بی اعتمادی توی حالت صورتت وقتی بهم خیره میشی رو یه لبخند خدایی می گیره، من اینجام، در کنار تو و برای تو، دیر اومدم ولی زود نمی خوام برم. پس برای منی که همه ی تلاشم اینه که توی کهکشان چشمات نور یه شهاب رو  روشن کنم... بخند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط نسترن  |